counter create hit
تصويری و نمايشی

نبرد در زمین نابرابر؛

تحلیل فیلم کوتاه «زمین فوتبال» ساخته‌ جلال نصیری هانیس

در جغرافیای سینمای کوتاه ایران، آثاری که به زیست‌بوم‌های پیرامونی و تلاقیِ سنت و مدرنیته می‌پردازند، همواره واجد ارزش‌های مطالعاتی ویژه‌ای بوده‌اند. فیلم «زمین فوتبال» به کارگردانی جلال نصیری (تولید ۱۳۸۸)، اثری است که در تقاطع رئالیسم اجتماعی نئورئالیستی و درام کودک‌محور ایرانی ایستاده است.

به گزارش مجله هنر، فیلم فراتر از یک درام ساده ورزشی، بیانیه‌ای است در باب «مالکیت فضا» و سلسله‌مراتب قدرت در جوامعی که در آن، کودک و زن، شهروندانِ درجه‌دوم محسوب می‌شوند.

این اثر با تمرکز بر محله‌های حاشیه‌ای سنندج(عباس‌آباد و فرجه)، تلاش دارد رئالیسم اجتماعی را با نمادگرایی پیوند بزند، هرچند در این مسیر با چالش‌های ساختاری و منطقی روبه‌روست که در ادامه به تفصیل واکاوی خواهد شد.

فیلم با تیتراژ اولیه‌ای آغاز می‌شود که از سیاهی به روشنایی می‌رود و با آوای لای‌لایی مادری بر پشت‌بامی فقیرانه آغاز می‌شود؛ جایی که دستان «کافیه دیوانه»، گهواره‌هایی را می‌جنباند که گویی خالی از کودک‌اند و تنها بار سنگین فقدان یا وهم را به دوش می‌کشند. و به سرعت به صحنه‌های عزاداری در خانه، قهوه‌خانه‌های فقیرانه و کوچه‌های خاکی و تپه‌ای محله کشیده می‌شود.

زمین فوتبال» روایت چند کودک است که برای یافتن جایی مناسبِ بازی فوتبال، مدام از کوچه‌ای به کوچه‌ دیگر رانده می‌شوند. در مرکز این جست‌وجو، دختربچه‌ای به نام نگین با اراده‌ای مصمم، با موهای دم‌اسبی و روبان صورتی قرار دارد که برخلاف عرفِ محله، می‌خواهد همراه پسرها فوتبال بازی کند. اما با مقاومت سرسختانه پسربچه‌های محل، مسی، محمدعلی، سعدی و … – و با سد ستبر «تو دختری و نمی‌توانی» مواجه می‌شود و از بازی محرومش می‌کنند. خواسته‌ای ساده که به‌سرعت به میدان تقابل نیروهای اجتماعی بدل می‌شود: فقرِ فضا، مناسک جمعی، پدرسالاری، آبرو، و خط‌کشی‌های جنسیتی.

روایت در ادامه، با تکیه بر دیالوگ‌های طبیعی، فضاسازی مستندگونه و بازی کودکان، به لایه‌های عمیق‌تر خشونت والدین و انسداد فرهنگی نفوذ می‌کند؛ جایی که پدران در اقدامی هماهنگ و نمادین، توپ‌ها را پاره می‌کنند و سرهای پسران را به جرم فوتبال یا «عاشقی» می‌تراشند.

در نهایت، نگین با توپی که پدرش در مرخصی از زندان برای او آورده، به «مرجع قدرت» و «سوژه‌ی رهایی‌بخش» تبدیل می‌شود و پسران را به حیاطِ محصور و اسفالت‌شده یک مدرسه تعطیل می‌کشاند تا در غیاب چشمان ناظر بزرگسالان، به یک پیروزی نمادین اما شکننده منتهی ‌شود. جایی که برای نخستین بار، «زمین» واقعاً شبیه زمین فوتبال می‌شود. پایانی که هم نوید آزادی می‌دهد و هم تلویحاً یادآور می‌شود که این آزادی، استثناست نه قاعده.

این فیلم روان و صمیمی کودکانه را در فاصله های مختلف چند بار دیده بودم تا برای آخرین بار با هماهنگی آقای نصیری، بار دیگر فیلم را دیدم و لذت بردم و تحلیلش را به پایان رساندم.

1.مضمون و جهان‌بینی: رویای بازی در کوچه های سنت
از منظر جهان‌بینی، «زمین فوتبال» در لبه‌ی میان طبقات اجتماعی(تمرکز بر طبقه کارگر و حاشیه‌نشین) و نقد فمینیستی حرکت می‌کند.

فیلم به درستی نشان می‌دهد که چگونه فقر اقتصادی در مناطق حاشیه‌ای، به «فقر فرهنگی» و خشونت ساختاری گره می‌خورد. نگین در این میان، نه فقط یک کودکِ بازیگوش، بلکه نماد «تغییر» و پرسشگری است. او با پرسشِ بنیادینِ «دختر و پسر چه فرقی دارند؟»، ساختار پدرسالاری (Patriarchy) حاکم بر محله را به چالش می‌کشد.

به تعبیر جودیت باتلر در نظریه «اجراییت جنسیتی»، هویت‌ها در بستر کنش‌های تکرار شونده ساخته می‌شوند. در اینجا، فوتبال برای نگین یک «کنش هویت‌بخش» است که می‌خواهد مرزهای جنسیتی را جابه‌جا کند. اما دنیای مردانه فیلم، با ارجاع به «آبرو» و «لعنت مردم»، پاسخ او را می‌دهد. غیبت کامل مادران در فضای خانه، یکی از مهم‌ترین دلالت‌های ایدئولوژیک اثر است. این حذف باعث شده فضای تربیتی فیلم یک‌جانبه، خشن و بدون تلطیف عاطفی به نظر برسد.

اگر کارگردان حضور مادران را حتی در حاشیه تصویر می‌گنجاند، می‌توانستیم شاهد تعامل یا تضاد نگاه والدین باشیم که به عمق دراماتیک اثر می‌افزود. در وضعیت فعلی، فیلم تصویری «مردانه – ستیزانه» از خانواده ارائه می‌دهد که در آن، زن یا باید «کافیه دیوانه» باشد (خارج از نظم نمادین) یا «نگین شورشی» (در حال مبارزه با نظم).

از منظر فمینیستی، فیلم به خوبی «فضای عمومی» را قلمرویی مردانه نشان می‌دهد که ورود زن(حتی در سن کودکی) به آن، با برچسب «بی‌آبرویی» پس زده می‌شود. پاسخی که پسران به نگین می‌دهند («اگر با تو بازی کنیم، آبرویمان می رود و محله‌های دیگر با ما مسابقه نمی‌دهند»)، بازنمایی دقیق این نگاه است که هویت مردانه در تقابل با حضور زن تعریف می‌شود. با این حال، فیلم در بیان این جهان‌بینی گاه دچار لغزش می‌شود.

برای مثال، دیالوگ‌های نگین و مسی درباره بهشت، جهنم و ترس از خدا، بیش از آنکه برآمده از دنیای ذهنی و زبانی یک کودک باشد، به نظر می‌رسد از زبان کارگردان به بازیگران تحمیل شده است. این «بزرگ‌سال‌وارگی» کلام، تا حدی از خلوصِ ناتورالیستی اثر می‌کاهد و آن را به وادی «آموزه‌های اخلاقی» سوق می‌دهد.

فیلم در هسته تماتیک خود، جهان‌بینی‌ای رئالیستی را بازتاب می‌دهد که ریشه در سینمای اجتماعی ایرانی دارد، جایی که کودکان نه تنها نماد معصومیت، بلکه حاملان نقدهای عمیق اجتماعی هستند. یادآور رویکرد عباس کیارستمی در فیلم‌هایی مانند «خانه دوست کجاست؟» (۱۹۸۷) است، جایی که کودکان با سادگی‌شان ساختارهای اجتماعی را زیر سؤال می‌برند.

نصیری؛ با تمرکز بر فوتبال به عنوان نمادی از آزادی، رقابت و فضای عمومی، نشان می‌دهد چگونه بازی‌های کودکی بازتابی از نابرابری‌های بزرگ‌سالانه است؛ مشابه آنچه در کتاب «سینمای کودک و ایدئولوژی» نوشته ویکتور پراکینز (۲۰۰۵) توصیف شده، که بازی را به عنوان میدانی برای بازتولید قدرت جنسیتی می‌بیند.

در اینجا، فوتبال فراتر از یک فعالیت ساده، به استعاره‌ای برای مبارزه طبقاتی و جنسیتی تبدیل می‌شود، جایی که کودکان حاشیه‌نشین در کوچه‌های تنگ و سنگلاخ، برای دستیابی به «زمین صاف»، نمادی از عدالت اجتماعی، تلاش می‌کنند که جامعه محلی آن را به پسران اختصاص داده است. اصرار نگین برای ورود به این فضا، در حقیقت چالشی ایدئولوژیک، علیه تقسیم‌بندی‌های جنسیتی است.

جهان‌بینی فیلم، حاشیه‌نشینی را نه به عنوان پس‌زمینه‌ای منفعل، بلکه به عنوان عنصری فعال و پویا ترسیم می‌کند. محله‌های عباس‌آباد و فرجه با کوچه‌های خاکی، خانه‌های پلکانی، فقر آشکار و بزهکاری، فضایی واقعی‌گرا می‌سازند که به سینمای نئورئالیسم ایتالیایی، مانند «دزد دوچرخه» (۱۹۴۸) ویتوریو دسیکا، نزدیک است، جایی که زندگی روزمره فرودستان بدون اغراق به تصویر کشیده می‌شود.

فیلم کوتاه زمین فوتبال
فیلم کوتاه زمین فوتبال

اینجا، فقر با چرخه جرم پیوند می‌خورد: پدر نگین در زندان است، که اشاره‌ای ظریف به عوامل اجتماعی فقر در حاشیه شهر دارد. اما جهان‌بینی نصیری دوگانه است؛ از یک سو، امید را در مقاومت کودکان می‌بیند نگین با توپ پدرش قدرت می‌گیرد و بچه‌ها در نهایت با هم بازی می‌کنند، نمادی از همبستگی فراجنسیتی و از سوی دیگر، خشونت سنتی والدین را برجسته می‌کند، جایی که پدران با پاره کردن لباس‌های ورزشی، تراشیدن سرها و حبس، فرزندان را تنبیه می‌کنند.

این تم، دلالت ایدئولوژیکی دارد: قیام کودکان علیه نظام سنتی، که می‌توان آن را با نظریه «کودک به عنوان عامل تغییر اجتماعی» در مقاله «سینمای کودک در خاورمیانه» نوشته شوهینی چودوری (۲۰۱۵) مقایسه کرد، جایی که کودکان ایرانی اغلب نماد مقاومت در برابر سنت‌ها هستند.

قدرت فیلم در این است که نشان می‌دهد ممنوعیت، الزاماً با خشونت فیزیکی آغاز نمی‌شود؛ با کلمه آغاز می‌شود و سپس به تنبیه می‌رسد: پاره شدن لباس، قیچی شدن کفش، تراشیدن مو و حبس در فضای بسته. بدن کودک، به تعبیر فوکویی، به محل اعمال قدرت و انضباط بدل می‌شود.

فیلم در پیوند دادن این خشونتِ تربیتی با «نگاه جمعی محله» نیز موفق عمل می‌کند. نفرینِ گذرای «بر پدر کسی لعنت…»، حتی با وجود جای‌گیری نه‌چندان دقیق در بافت درام ـ- منطق حاکم را برملا می‌سازد: خطا در نهایت به پدر بازمی‌گردد؛ آبرو سرمایه‌ی اصلی است؛ و فوتبال، چون دیده می‌شود، تهدیدی برای این سرمایه است. اینجاست که فیلم از سطح قصه‌ای کودکانه عبور می‌کند و به نقدی از نظم اجتماعی نزدیک می‌شود.

با این حال، جهان‌بینی فیلم در برخی جنبه‌ها ناهماهنگ و سطحی است. کاراکتر کافیه، زنی میانسال با مشکلات ذهنی که گهواره‌های خالی را تکان می‌دهد و نمادی از مادرانگی ازدست‌رفته و آسیب‌های روانی در حاشیه است، ناگهان ناپدید می‌شود بدون اینکه یا به داستان بازگردد یا توسعه یابد آن هم در حالی که فیلم با صدا و تصویر او آغاز می شود.

این حذف، عمق تماتیک را کاهش می‌دهد و جهان‌بینی را سطحی می‌کند، گویی فیلم از کاوش کامل لایه‌های روانی حاشیه‌نشینی شانه خالی کرده است. اگر کافیه به عنوان نمادی پایدار حفظ می‌شد، فیلم می‌توانست لایه‌های عمیق‌تری از آسیب‌های اجتماعی را نشان دهد، مشابه فیلم «بچه‌های آسمان» (۱۹۹۷) مجید مجیدی، که حاشیه‌نشینی را با پیوستگی بیشتری تصویر می‌کند و نمادهایش را تا پایان روایت حفظ می‌کند.

علاوه بر این، جهان‌بینی فیلم با نگاهی طبقاتی به نقد سخت‌گیری‌های بی‌جا در مناطق فقیرنشین می‌پردازد، جایی که فضاهای عزاداری و گفت‌وگوهای مردانه در قهوه‌خانه، همبستگی مردانه را نشان می‌دهند اما همزمان خشونت‌های خانگی را توجیه می‌کنند. صحنه قهوه‌خانه، با مردی که چای می‌نوشد و بعداً پدر مسی شناخته می‌شود، نمادی از بی‌تفاوتی بزرگسالان نسبت به دنیای کودکان است.

فیلم سعی می‌کند زندگی جاری در محله را بدون ایزوله کردن کودکان نشان دهد، اما پرداخت ناکافی به این هدف، خلل‌هایی در فضاسازی ایجاد می‌کند، مانند صحنه‌های مصنوعی تنبیه همزمان پدران که بیشتر برنامه‌ریزی‌شده به نظر می‌رسد تا طبیعی. این ناهماهنگی، جهان‌بینی را از عمق ایدئولوژیک دور می‌کند، گرچه جسارت فیلم در نشان دادن چرخه خشونت در حاشیه، آن را به اثری ارزشمند در سینمای کودک ایرانی تبدیل می‌نماید.

مقایسه با «دونده» (۱۹۸۴) امیر نادری، که حاشیه‌نشینی را با نگاهی لیبرالیستی به آزادی فردی ترکیب می‌کند، نشان می‌دهد که اگر نصیری لایه‌های مذهبی (مانند دیالوگ‌های کودکان درباره خدا و بهشت) را با عمق بیشتری به نقد اجتماعی پیوند می‌زد، جهان‌بینی فیلم می‌توانست از سطح نمادین به تحلیلی عمیق‌تر برسد.

با این حال، جهان‌بینی فیلم؛ گاه از رئالیسم مشاهده‌گر به سمت «بیانیه» می‌لغزد؛ به‌ویژه در دیالوگ‌های الهیاتی کودکان درباره‌ی بهشت و جهنم و نسبت خدا با بازی دختران. مسئله نه خودِ مضمون، بلکه جنس بیان است. وقتی زبان کودک ناگهان شبیه زبان نویسنده‌ی بزرگسال می‌شود، تعادل جهان‌بینی به هم می‌ریزد و فیلم به‌جای کشف، اعلام می‌کند؛ امری که با منطق درام، آن‌گونه که ارسطو بر «احتمال و ضرورت» تأکید می‌کند، در تعارض قرار می‌گیرد.

2.ساختار دراماتیک و باورپذیری: قطار روایی با ریل‌های لرزان
درام فیلم «زمین فوتبال»، بر پایه ساختار ساده‌ای بنا شده که از قلاب اولیه اصرار نگین برای ورود به بازی فوتبال آغاز می‌شود و وقتی توپ او، معادله قدرت را تغییر می‌دهد به اوج می‌رسد. این تمرکز بر یک خط مرکزی، از نقاط قوت فیلم کوتاه است و با توصیه‌های نظریه‌پردازانی چون کوپر و دنسیجر درباره‌ی اقتصاد روایت در فیلم کوتاه هم‌خوانی دارد. ‌

فیلم کوتاه به‌جای انباشتِ خرده‌پیرنگ‌ها، به یک خطِ مرکزی نیاز دارد که همه چیز را به آن گره بزند. حادثه‌ی محرک جایی است که نگین کنار سیم خاردار می‌ایستد و با «نه» روبه‌رو می‌شود:
قوس دراماتیک، با الهام از مدل سه‌پرده‌ای سید فیلد در کتاب «فیلمنامه» (۱۹۷۹)، واضح اما ناهموار است: پرده اول با معرفی نگین و مقاومت پسرها قلاب می‌زند و مخاطب را با تماشای بازی از حاشیه وارد جهان فیلم می‌کند؛ پرده دوم با چالش‌ها و تنبیه‌ها عطف ایجاد می‌کند، مانند صحنه ریختن آب توسط کافیه یا پاره شدن توپ‌ها توسط پدران؛ و پرده سوم با توپ نگین و بازی نهایی در مدرسه فرود می‌آید، که نمادی از پیروزی جمعی است. نقطه عطف کلیدی، ورود توپ نگین است که از پدر زندانی آمده و باورپذیری درام را به چالش می‌کشد؛ چرا یک پدر حاشیه‌نشین در مرخصی زندان، توپ فوتبال برای دختر بچه اش می‌آورد؟

این عنصر، گرچه نمادی از امید است، منطق دراماتیک را تضعیف می‌کند، زیرا با واقعیت فقر و زندان و مردان حاشیه نشین تناسبی ندارد؛ مشابه نقدی که به فیلم‌های کودک ایرانی وارد است، جایی که عناصر نمادین گاهی باورپذیری را فدا می‌کنند، همان‌طور که در مقاله «باورپذیری در سینمای واقع‌گرای ایرانی» نوشته امیرعلی نبویان (۱۳۹۲) اشاره شده، که تأکید می‌کند عناصر نمادین باید با واقعیت اجتماعی همخوانی داشته باشند تا درام منسجم بماند.

عناصر دراماتیک مانند دیالوگ‌ها، پرتعداد هستند و فیلم را دیالوگ‌محور می‌کنند، که در سینمای کوتاه می‌تواند نقطه ضعف باشد چون باید بیشتر به تصویر و انتقال پیام از این راه توجه شود تا دیالوگ. اما گاهی همان دیالوگ ها هم مصنوعی به نظر می‌رسد و بیشتر شبیه کلام بزرگ‌سالانه است تا کودکانه، و باورپذیری شخصیت‌ها را کاهش می‌دهد.

این دیالوگ‌ها، گرچه در بستر دینداری جامعه قابل درک، اما غیرطبیعی و تحمیلی به نظر می‌رسند و چون بیانیه‌های نویسنده بر زبان آنان جاری می‌شوند. این همان جایی است که اثر از نمایش صرف به سمت اعلام، میل می‌کند و توازن رئالیستی خود را مخدوش می‌سازد. همان‌گونه که ارسطو در «بوطیقا» تأکید دارد، تراژدی (و درام به طور کلی) زمانی اثرگذارتر است که رخدادها و گفتارها از منطق «احتمال یا ضرورت» درونی شخصیت‌ها و موقعیت ناشی شوند، نه از اراده بیرونی برای انتقال پیام.

نقطه عطف دیگری مانند آن صحنه که سعدی، توپ میان دستان نگین را پرتاب می‌کند و سپس به داخل مدرسه می‌افتد، پتانسیل تعلیق دارد اما با سکوت مصنوعی نگین و دوستان، پیش از آن عمل، از شدت دراماتیک آن می کاهد و دست کارگردان، بیشتر خود را نشان می دهد. در کل، درام فیلم با وجود ضعف‌های باورپذیری، ساختار محکمی دارد که تم را پیش می‌برد.

پیشروی داستان عمدتاً از طریق حرکت در فضا انجام می‌شود: تغییر مداوم محل بازی، از کوچه‌ای به کوچه‌ دیگر. این حرکت، ترجمه‌ی بصریِ ایده‌ی «جست‌وجوی زمین» است و از هوشمندانه‌ترین تصمیم‌های فیلم به شمار می‌آید. هم‌زمان، تنبیه‌های پدران فشار درام را افزایش می‌دهد و برای بازی «هزینه» تعریف می‌کند. اما تکرار موتیف‌های مخالفت پسران، درام را به ایستایی می‌کشاند.

اوج و فرجام
نقطه‌ی عطف اصلی، ورود توپ نگین است؛ شیئی که به «سرمایه‌ی قدرت» بدل می‌شود و موازنه‌ی نیروها را تغییر می‌دهد. نگین از تماشاگرِ حذف‌شده به رهبر گروه تبدیل می‌شود. اوج فیلم در رسیدن به حیاط مدرسه و شکل‌گیری بازی رقم می‌خورد؛ اوجی که نه با پیروزی کلامی، بلکه با دسترسی به فضا تعریف می‌شود. این انتخاب، با منطق روایت دیداری هم‌سوست و پایان را از شعارزدگی دور می‌کند.

از منظر روایت‌شناسیِ بوردول/ تامپسون، این نوع اوج، بیش از آن‌که به «دانستن» متکی باشد، به «دیدن/ تجربه کردن» وابسته است؛ یعنی اطلاعاتِ داستانی با تغییر در فضا و کنش منتقل می‌شود.

گسست‌های علّی و باورپذیری
باورپذیری درام، یکی از نقاط ضعف اصلی فیلم است.

تزوتان تودوروف معتقد است که باورپذیری درونی یک اثر، ناشی از پایبندی آن به قواعدی است که خودِ اثر بنا نهاده است. «زمین فوتبال» که خود را به عنوان یک درام رئالیستی معرفی می‌کند، در بخش‌هایی از منطق علیّتی خارج می‌شود:
• ماجرای آرزو و مادرش که به درگیری با سعدی و تراشیدن موی پسران می‌انجامد، اگرچه در نشان دادن حساسیت بیمارگونه به مسائل جنسیتی و « آبروداری » افراطی موفق است، اما در نحوه ارائه، دچار مشکلات جدی باورپذیری و پیوند روایی، است.

خطِ «مادر آرزو» از نظر دراماتیک جذاب است (نظمِ ناموس/ نگاه / شرم)، اما ورود و خروجش دچار گسست می‌شود: یک‌بار بچه‌ها با هشدارِ «مادر آرزو آمد» می‌گریزند بی‌آن‌که تهدید و دلیلش را ببینیم، و بعد ناگهان تهدید در نمایی دیگر ظاهر می‌شود.

اگر فیلم یک نمای کوتاهِ معرفی‌کننده از آمدنِ مادر یا دست‌کم یک واکنشِ دیداریِ مشخص به مخاطب می‌داد، «ترسِ جمعی» از سطحِ خبر به سطحِ تجربه منتقل می‌شد. فرار بچه‌ها از «مادر آرزو» بدون نمایش خودِ عامل تهدید، بازگشت سعدی به محل و صحنه دیدن آرزو از پشت پنجره، و سپس عکس‌العمل افراطی مادر، بیش از آنکه از بطن واقعیت شخصیت‌ها بیرون بیاید، تصنعی و کارگردانی شده و اشتباه تدوینی، به نظر می‌رسد تا مجموعه‌ای از تنبیهات (تراشیدن مو، کتک خوردن) را توجیه کند.

• شخصیت «کافیه دیوانه» نیز که با نماهای نزدیک از دستان او، فیلم آغاز می‌شود، پتانسیل تبدیل شدن به یک «موتیف» یا نماد را دارد، اما ناگهان از روایت حذف می‌گردد و پیوند ارگانیک او با پایان‌بندی فیلم کاملا قطع می‌شود که این خود یک ضعف در ساختار شخصیت‌پردازی است. حضور او در آغاز، انتظاری دراماتیک می‌سازد که هرگز به سرانجام نمی‌رسد.

اگر فیلم حضور او را به‌عنوان بخشی از زیست‌جهان تثبیت می‌کرد، یا بازگشتش را در نقطه‌ای کلیدی ممکن می‌ساخت، این خط روایی از حالت تزئینی خارج می‌شد. او هم در تیتراژِ تصویری حضور پررنگ دارد، هم کنشِ مهمی می‌کند (تهدیدِ آب)، هم پرسشِ کلیدی می‌پرسد (پدر نگین برگشته؟)؛ اما بعد، فیلم به او بازنمی‌گردد. اگر «کافیه» فقط برای فضاسازی بود، حضورش در سکانس‌های بعدی (حتی در پس‌زمینه) می‌توانست حسِ زیست‌جهان را کامل کند؛ و اگر قرار بود نمادِ «آسیبِ روانی / فقر / مادریِ تهی» باشد، بازگشتش در نقطه‌ اوج می‌توانست فیلم را از سطحِ تمِ جنسیت به سطحِ تمِ «ویرانیِ خانواده و محله» گسترش دهد— بی‌آن‌که شعاری شود.

فیلم کوتاه زمین فوتبال
فیلم کوتاه زمین فوتبال

• صدای نفرینِ خارج از قاب درباره‌ی تربیت نکردنِ بچه، (لعنت بر پدر کسی که بچه اشو تربیت نمی کنه) در زمان عزای خانواده وقتی که توپ بچه ها با پارچه نوشته مشکی روی در برخورد می کند و آن را پاره می کند. چون به کنشِ مشخصی در همان لحظه متصل نمی‌شود و ما گوینده را نمی‌بینیم، بیشتر شبیه «درزِ بیرونیِ پیام» است تا جزئی از بافتِ کنش. اگر این جمله در دهانِ پدرِ مسی یا یکی از عزاداران می‌نشست و واکنش می‌ساخت، هم باورپذیری بالا می‌رفت و هم تم «آبرو/ پدر» به‌جای اعلام، در کنش تثبیت می‌شد. اما انگار بعد از تدوین، این جمله، آن جا اضافه شده است.

• گسست زمانی: فیلم در نمایش گذر زمان ناتوان است. در حالی که نورپردازی و اتمسفر بصری و جریان داستان، تداوم یک روز را نشان می‌دهند، دیالوگ‌ها (مانند «دیروز کتکم زد» از گذشت چندین روز در فیلم، خبر می‌دهند. این تضاد میان «زمان تقویمی» و «زمان دراماتیک»، تداوم حسی مخاطب را خدشه‌دار می‌کند.

ابهام در گذر زمان، به باورپذیری لطمه می‌زند، تغییر نور روز، غروب، شب، صبح، روی نمی‌دهد. این ابهام زمانی منجر به سردرگمی مخاطب درباره تداوم وقایع می‌شود. آیا کل ماجرا در یک روز اتفاق افتاده است؟ تغییر ناگهانی وضعیت برخی کودکان(حبس، تنبیه‌های جمعی) بدون نشانه‌های دیداریِ کافی، حس فشردگیِ کنترل‌نشده ایجاد می‌کند.

فیلم کوتاه، می‌تواند زمان را حذف کند، اما حذف باید نشانه‌مند باشد؛ وگرنه زنجیره‌ی علت و معلول آسیب می‌بیند. وقتی فقط با یک دیالوگ («دیروز…») آن هم فقط یک بار در طول فیلم می‌فهمیم روز عوض شده، اما هیچ کُد دیداریِ مکملی نداریم، درکِ تداومِ فشار و تنبیه دشوار می‌شود (مثلاً حبسِ محمدعلی). ‌همچنین فیلم کوتاه می‌تواند زمان را فشرده کند، اما فشردگی با «ابهامِ غیرکنترل‌شده» فرق دارد.

اگر فیلم از نشانه‌های ساده‌ای مثل تغییر نور، تغییر لباس، یا حتی یک گذارِ کوتاهِ صوتی/ تصویری استفاده می‌کرد، هم اقتصادِ روایت حفظ می‌شد و هم زنجیره‌ی علت/ معلول باورپذیرتر می‌ماند. حتی لباس نگین هم عوض نمی شود.

• تصادف‌های چیدمان‌شده: تراشیده شدن هم‌زمان سرِ همه پسران و پاره کردن توپ‌ها و کفش‌ها و پیراهن‌هایشان توسط پدران، اگرچه از نظر سمبولیک قدرتمند است، اما در یک روایت رئالیستی، بیش از حد «مصنوعی» و «کارگردانی‌شده» جلوه می‌کند.

این تقارن غلوآمیز، فیلم را از رئالیسم اجتماعی به سمت نوعی سمبولیسم غلوآمیز و بیانیه سیاسی نمادین سوق می‌دهد که باورپذیری آن را برای مخاطب سخت‌گیر دشوار می‌سازد و در بستر چنین محله‌ای، غیرمنطقی جلوه می‌کند.

به قول ارسطو در «بوطیقا»، «امر محتملِ ناممکن بر امر نامحتملِ ممکن ترجیح دارد»؛ اما در اینجا، هم‌زمانی این اتفاقات از دایره احتمالات خارج می‌شود و شائبه‌ «طراحیِ بیرونی» را بالا می‌برد.

اگر فیلم نشان می‌داد این موج تنبیه چگونه در محله پخش می‌شود، مثلاً یک گفت‌وگوی کوتاه میان پدرها، آن‌وقت این هم‌زمانی از «تصنع» به «منطق اجتماعیِ شایعه/ آبرو» تبدیل می‌شد.

• خلاءهای منطقی: زندانی کردن یک کودک در دستشویی برای یک شبانه‌روز یا آوردن توپ فوتبال توسط پدری که از زندان آمده، پارادوکس‌هایی هستند که زمینه‌چینی مناسبی ندارند.

اگر این حوادث با ظرافتِ روایی بیشتری (مثلاً نمایش تدریجی خشونت یا انگیزه پدر برای خرید توپ) همراه می‌شد، ضرب‌آهنگ درام تاثیرگذارتر بود. یا اگر از فلش‌بک‌های کوتاه برای توضیح هدیه توپ استفاده می‌کرد، درام منسجم‌تر می‌شد و قوس شخصیت نگین از حاشیه‌نشین منفعل به رهبر فعال، طبیعی‌تر جلوه می‌کرد.

3. فرم و زیبایی‌شناسی: قاب‌های بن‌بست و موسیقیِ ناهمگون
از منظر فرم و ژانر، «زمین فوتبال» درام اجتماعیِ کودکانه‌ با سبکی رئالیستی است با گرایش مستندنما؛ با رگه‌هایی از طنز تلخِ محله‌ای و یک پایانِ امیدمحور، نزدیک به سنت فیلم‌های کانون در دهه ۱۳۵۰ و برخی آثار کودک‌محور دهه‌های بعد، جایی که تمرکز بر زندگی واقعی بدون اغراق است.

استفاده از زبان کردی، لوکیشن‌های واقعی و بازی نابازیگران، به اصالت این رویکرد کمک کرده است. این فیلم از نظر فضاسازی، به‌جای خلقِ جهانِ ایزوله‌ی کودکانه، کودکان را در دلِ ساختارهای واقعی محله قرار می‌دهد (عزا، قهوه‌خانه، کارِ خانه، نظارتِ بزرگسال). این انتخاب، به رئالیسم کمک می‌کند و خطرِ «نوستالژیِ کودکانه» را کم می‌سازد.

زیبایی‌شناسی فیلم بر قاب‌های بسته و تنگ تمرکز دارد، که فضای محدود حاشیه‌نشینی و تنگنای زیستی محله را بازتاب می‌دهد و حس انحصار و صمیمیت با دنیای کودکان ایجاد می‌کند، که یکی از نقطه قوت‌های بصری فیلم است، که به خوبی حس «خفقان» و «تنگنای محیطی» را منتقل می‌کند. محیط پلکانی و سنگی سنندج، به خوبی به عنوان یک شخصیت فعال در فیلم عمل می‌کند.

کودکان همیشه در فشارِ دیوار و شیب‌اند؛ جای بازی کم است؛ محبت کم است. تیتراژ با گذار از سیاهی به روشنایی، نمادی از امید در تاریکی است، و نماهای باز محدود – تنها چند لانگ‌شات، مانند صحنه حیاط مدرسه – تمرکز را بر جزئیات کودکی نگه می‌دارد و رهایی نهایی را برجسته می‌کند.

استفاده از لکه‌های رنگی در دل پالت کلی خاکی و محروم، (پیراهن قرمز کافیه، نارنجی نگین، گهواره‌های سفید و قرمز) نیز از نقاط قوت بصری است که هم بر شخصیت‌ها تأکید می‌کند و هم جلوه‌ای شاعرانه می‌آفریند.

با این حال، در برخی نماها(برش نامناسب سرها یا بدن‌ها)، (مانند صحنه نشستن نگین بر پله با برش کل بدن و بخشی ازسر پسران. یا پلان حضور ماموستا و قطع سر او در برخورد با بچه ها) زشتی تصویری ایجاد می‌کند و این تنگنا را، از معنا تهی می‌کند و نماها از «تنگنا» به «ناقص‌نمایی» سقوط می‌کند و تماشاگر را از تجربه‌ بدنیِ صحنه بیرون می‌اندازد و به خطای اجرایی بدل می‌گردد.

اگر این برش‌ها و این قطع‌عضوِ بصری در کل فیلم به‌عنوان سبک آگاهانه و پیوسته، تثبیت می‌شد، می‌توانست خوانش نمادین (مثلاً حذف هویت فردی زیر فشار جمع) پیدا کند؛ اما پراکندگی و تصادفی بودن آن را به لغزش و خطای اجرایی بدل می‌کند.

تصمیم فیلم برای کم‌موسیقی بودن، با رئالیسمش همخوان است؛ صداهای محیطیِ کوچه، فریادها، و سکوت‌های کوتاه، به حسِ مستندوار کمک می‌کنند. با این حال، موسیقی جاز غربی در در سکانس و تیتراژ پایانی، با فضای کردستان تناسبی ندارد و از زیبایی‌شناسی بیرون می‌زند و به شدت «گل‌درشت» و ناهماهنگ با فضای فرهنگی کردستان و اتمسفر فقیرانه فیلم است.

گویی فیلم از هارمونی فرهنگی غفلت کرده, نقدی که در کتاب «موسیقی در سینمای ایران» نوشته هوشنگ گلمکانی (۱۳۸۰) به فیلم‌های مشابه وارد است، که تأکید می‌کند موسیقی باید با بافت فرهنگی همخوانی داشته باشد تا فرم را تقویت کند.

این انتخاب نه تنها حس رهایی را عمق نمی‌بخشد، بلکه چون عنصری تحمیلی و وصله‌ای ناجور، مخاطب را از جهان درونی اثر جدا می‌سازد.

به گفته روبر برسون، موسیقی در سینما باید چون عنصری ارگانیک از جهان فیلم برآید، نه آنکه بر آن تحمیل شود و موسیقی نباید به عنوان یک «کمک‌فنر» عاطفی عمل کند. اگر فیلم با ادامه همان صداهای محیطی یا حتی سکوتی سنگین به پایان می‌رسید، تأثیر نمادین تصاحب زمین، بسی ژرف‌تر می‌بود. اینجا موسیقی جاز، نه تنها به رهایی نگین کمک نمی‌کند، بلکه باعث انفکاک مخاطب از واقعیت ملموس اثر می‌شود. اگر کارگردان به جای این انتخابِ بیگانه، از صداهای محیطی یا موسیقی شاد کوردی استفاده می‌کرد، پایان‌بندی فیلم در ذهن ماندگارتر می‌شد. این ناهمگونی، یکی از بارزترین ضعف‌های فرمی فیلم است که اوج درام را تحت تأثیر قرار می‌دهد و تنش را کاهش می‌دهد.

فیلم در استفاده از تکنیک‌های بصری دچار تکرار می‌شود. استفاده پی‌درپی از نمای «تیلت» (Tilt حرکت عمودی دوربین) از دمپایی های پاره به سمت سر کچل شده کودکان، پس از چند بار، خاصیت دراماتیک خود را از دست داده و به یک کلیشه فنی تبدیل می‌شود ومصنوعی به نظر می‌رسند و تنوع بصری را کاهش می‌دهند.

اگر فرم با تنوع بیشتری، مانند نماهای بازتر از محله برای نشان دادن گستره حاشیه‌نشینی غنی می‌شد، زیبایی‌شناسی عمیق‌تر می‌گشت.

در کل باید گفت اگر فیلم، تصویر برداری بهتری داشت بسیار موفق تر خود را نشان می‌داد.

مقایسه با «رنگ خدا» (۱۹۹۹) مجید مجیدی، که زیبایی‌شناسی طبیعی را با ژانر مشابه ترکیب می‌کند، نشان‌دهنده پتانسیل ازدست‌رفته است، جایی که رنگ‌های زنده (مانند پیراهن نارنجی نگین) می‌توانستند نماد امید باشند اما در قاب‌های تنگ محصور مانده‌اند.

فیلم کوتاه زمین فوتبال
فیلم کوتاه زمین فوتبال

تدوین فیلم، با کات‌های سریع بین صحنه‌های بازی و تنبیه، ریتم پرتلاطمی ایجاد می‌کند که با زندگی حاشیه‌نشین همخوانی دارد، فیلم‌برداری با تمرکز بر نماهای نزدیک، حس و حال صمیمی ایجاد می‌کند، اما رنگ‌پردازی خاکی و محروم، بدون تنوع، گاه به یکنواختی می‌رسد. اگر رنگ‌های نمادین (مانند قرمز کافیه) با عمق بیشتری به مضمون پیوند می‌خورد، فرم می‌توانست از سطح واقع‌گرایانه به شاعرانه‌ای ظریف برسد.

فیلم «پرکلام» است و دیالوگ، بار زیادی از معنا را حمل می‌کند. در بخش‌هایی، این پرگویی به شادابی و سرزندگی کودکانه کمک می‌کند (کل‌کل‌ها، طعنه‌ها …). ‌فیلم کوتاه، به تعبیر کوپر/دنسیجر، به «انضباط» نیاز دارد: هر خط باید یا کنش بسازد یا کنش را تیزتر کند.

در این فیلم، برخی گفت‌وگوهای اخلاقی اگر به کنش گره می‌خوردند (مثلاً با واکنش یک بزرگسال، یا با انتخاب عملیِ نگین)، به جای خطابه، تبدیل به درام می‌شدند.

نمای مغازه با توپ‌های پاره، ایده‌ی تصویریِ خوبی است: «اعدامِ توپ‌ها» به‌عنوان آرشیوِ سرکوب. اما وقتی برخی توپ‌ها بیش از حد نو به نظر می‌رسند، استعاره به جای آن‌که طبیعی و ته‌نشین شود، «چیده‌شده» به چشم می‌آید. رئالیسم، بیش از هر چیز، از جزئیات ضربه می‌خورد.

«توپ» به مثابه ابژه‌ای نمادین، محور نزاع و همبستگی است. پاره شدن توپ‌های پسران توسط پدران، نماد سرکوب خشونت‌بار آرزو و قطع ارتباط با دنیای شادکامی کودکانه است. در مقابل، توپ جدید نگین، نمادی است از امیدی شکننده و پارادوکسیکال، که از دل همان ساختارهای معیوب (زندان، غیبت پدر) سر برمی‌آورد.

4. شخصیت‌پردازی و اجرا: کودکان، بازیگرانِ ناتورالیست ، بزرگسالان، تیپ کلیشه‌ای
نقطه قوت غیرقابل انکار فیلم، هدایت بازیگران کودک و به ویژه بازی درخشان نگین شریفی است. او با نگاه‌های نافذ و سکوت‌های پرمعنایش، به خوبی استیصال و قدرت را توأمان به نمایش می‌گذارد. بازی پسرها (مسی، محمدعلی و…) نیز از آن «سادگیِ کیارستمی‌وار» برخوردار است که به اثر اصالت می‌بخشد. در مقابل، شخصیت‌های بزرگسال (پدران و مغازه‌دار) به «تیپ»‌های تکراری سینمای اجتماعی (مرد مستبد و بی‌منطق) نزدیک شده‌اند.

نگین، به‌عنوان شخصیت محوری، یکی از نقاط قوت فیلم است؛ کنش‌مند، سماجت‌ورز و اهل مذاکره. او نه قربانی صرف، بلکه عاملی فعال در پیشبرد درام است و ستون اصلی فیلم را تشکیل می‌دهد. او نمادی از مقاومت دخترانه می‌شود و شیطنت کودکانه‌اش را با اصرار بر بازی نشان می‌دهد، هرچند بازیگر نقش شخصیت نگین، در مرکز توجه است، اما از توسعه روان‌شناختی عمیق، بی‌بهره می‌ماند. ما انگیزه‌های فراتر از «دوست داشتن فوتبال» را در او نمی‌بینیم. شخصیت نگین، با قدرت‌گیری از توپ، قوس شخصیتی خوبی دارد، اما فقدان واکنش‌های عاطفی عمیق‌تر، آن را محدود می‌کند. اگر در این لحظات، فیلم به جای گزاره‌پردازی، به بدنِ نگین (خستگی، زخم غرور، حسادت، ترس) فرصت می‌داد، شخصیت عمیق‌تر می‌شد.

پسرها؛ مسی مهربان، محمدعلی معترض و سعدی ماجراجو؛ با دیالوگ‌های روزمره، واقعی به نظر می‌رسند. اجرا، نقطه قوت است، زیرا کودکان بدون اغراق بازی می‌کنند. آنان نه شرورانی یک‌بعدی، که خود قربانیان نظام تنبیهی پدران هستند. تراشیدن مو و پاره کردن لباس، هم تنبیه است و هم تولیدِ همسانی: بدن‌ها یک‌شکل می‌شوند تا میل‌ها یک‌شکل شود.

بزرگسالان: غیبتِ مادران و یک‌سویه شدن جهان
مشکل اما در شخصیت‌پردازی بزرگسالان، است که تقریباً به کلیشه‌هایی یک‌بعدی، تقلیل یافته‌اند: والدین، عمدتاً پدران سخت‌گیر، تصویر می‌شوند این یک‌بعدی‌بودن اگرچه ممکن است در خدمت بیان موضع انتقادی فیلم باشد، اما از پیچیدگی دراماتیک و غنای رئالیستی اثر می‌کاهد.

اجراهای بزرگسالان گاه به تصنع می‌گراید، مانند صحنه قهوه‌خانه، با گفت‌وگوی صریح و بی‌پیرایه مردان درباره «لعن شدن مرده به سبب تربیت بد فرزند»، بیشتر به یک بیانیه ایدئولوژیک، شبیه است تا نمایشی از یک مکالمه واقعی در فضای قهوه‌خانه. اگر شخصیت‌ها با لایه‌های بیشتری، توسعه می‌یافتند، اجرا غنی‌تر می‌شد. این شکاف میان سبک اجرایی کودکان و بزرگسالان، خود می‌تواند نمادی از شکاف نسلی باشد.

فیلم عمداً جهانِ بزرگسالان را «مردانه» می‌چیند: مراسم عزا، قهوه‌خانه، پدرها. این انتخاب، برای نقد پدرسالاری منطقی است، غیبت مادران، جهان فیلم را از تنوع دیدگاه تهی می‌کند.

این انتخاب، نقد پدرسالاری را ساده‌تر اما کم‌عمق‌تر می‌سازد. بدون حضور مادران، که تعادل جنسیتی را برهم می‌زند و فضای تربیتی و اختلاف‌نظر در خانواده را حذف می‌کند و جهان، را مردانه می‌کند؛ نقدی فمینیستی که نشان می‌دهد چگونه مادران در حاشیه‌نشینی غایب هستند.

حضور مادران می‌توانست فضای تربیتی فیلم را تلطیف کرده و موازنه‌ای در مقابل خشونت یک‌جانبه پدران ایجاد کند. فقدان این حضور، باعث شده تا فیلم تنها یک زاویه از زیستِ خانگی را نشان دهد و این پرسش را ایجاد کند که آیا در این جهان، هیچ صدای زنانه ی صلح‌جویی وجود ندارد؟

اگر حتی یک مادر، نه به‌عنوان منجی، بلکه به‌عنوان یک صدای دوم، صدایی متفاوت یا نمایشگر کشمکش درونی دیگر حضور می‌یافت، می‌توانست فضای رئالیسم اجتماعی فیلم را واقعی‌تر و تضادها را چندلایه‌تر کند.

هم شخصیت کافیه و هم مادر آرزو، بیشتر به عنوان یک ابزار برای ایجاد تشنج عمل می‌کنند تا یک شخصیت کامل. اگر کارگردان به جای تاکید مداوم بر خشونت پدران، لایه‌های پنهان عاطفی در خانه‌ها را نیز نشان می‌داد، درام اثر از غنای بیشتری برخوردار می‌شد

۵. جمع‌بندی: ارزیابی نهایی: پیروزی در غیابِ ناظران
فیلم «زمین فوتبال» اثر جلال نصیری، فیلمی است درباره‌ این‌که چگونه یک میلِ ساده(بازی) در محله‌ای فقیر، تبدیل به جدالی پیچیده بر سر جنسیت، آبرو و قدرت می‌شود؛ و چگونه یک دخترک با تملکِ «توپ» می‌تواند برای چند دقیقه، سلسله‌مراتب را وارونه کند.فیلم سندی است از تلاش سینمای کوتاه برای بازنماییِ بخش‌های نادیده گرفته شده جامعه.

قوت فیلم در انتخاب سوژه، مکان‌مندی دقیق و پایان‌بندی نمادین آن است؛ جایی که کودکان به حیاط مدرسه (نماد آگاهی و آموزش) پناه می‌برند تا در غیاب سنت‌های سرکوب‌گر، سهم خود را از زندگی پس بگیرند. فیلم در نمایش «قیام کودکان علیه نظام سنتی والدین» موفق عمل می‌کند.

اگر فیلم در تدوین زمانی و تصویری دقت بیشتری به خرج می‌داد، از موسیقی ناهمگون جاز پرهیز می‌کرد و به جای تقارن‌های اغراق‌شده در تنبیه، به رئالیسم تدریجی پایبند می‌ماند و تصویربردار بهتری می داشت، امروز می‌توانستیم آن را یک شاهکار نئورئالیستی بنامیم. با این حال، «زمین فوتبال» همچنان به عنوان اثری جسورانه که توانسته «صدای حاشیه» باشد، قابل احترام است.

این فیلم به ما یادآوری می‌کند که فوتبال در این جغرافیا، تنها یک بازی نیست؛ بلکه نبردی است برای «دیده شدن» و اثبات این حقیقت که زمین بازی، متعلق به هر کسی است که جراتِ دویدن دارد، فارغ از جنسیت و طبقه. این اثر، در میانِ کادرهای تنگ و کوچه‌های خاکی و شیب دار، نهایتاً دریچه‌ای به سوی «امیدِ زیرزمینی» باز می‌کند. فیلم با وجود ضعف‌هایی مانند باورپذیری، فرم ناهماهنگ و شخصیت‌پردازی سطحی، پیامی امیدبخش ارائه می‌دهد.

مدیریت ضعیف زمان روایی، برخی گره‌های تصنعی، (مانند ماجرای آرزو)، یا لزوم پلان حضور ماموستا و سوال آنها که چیزی در موردش نمی دانیم ، کلیشه‌ای بودن شخصیت‌های بزرگسال، حذف بی‌دلیل شخصیت‌های نمادین و به ویژه انتخاب نامناسب موسیقی پایانی، از یکپارچگی و قدرت تأثیرگذاری عمیق اثر کاسته‌اند.

فیلم در نوسان میان «رئالیسم مشاهده‌گر» و «نمادگرایی تحمیلی» قرار دارد.

این ضعف‌ها نشان می‌دهد که فیلمساز اگرچه چشم تیزبینی برای انتخاب سوژه و موقعیت دارد، اما در تبدیل مشاهدات به یک ساختار دراماتیک فشرده، منسجم و باورپذیر که از ضرورت‌های فیلم کوتاه است، به اندازه کافی موفق نبوده است.

فیلم بیشتر شبیه به یک قطعه بلند مستندگونه با مؤلفه‌های دراماتیک، است تا یک فیلم کوتاه داستانی فشرده و صیقل‌خورده.

در مقایسه با آثاری مانند «باشو، غریبه کوچک» (بهرام بیضایی) که کودک را در تقابل با فرهنگ می‌گذارد و به پرداخت روان‌شناختی عمیق‌تری دست می‌یابد، یا فیلم‌های کوتاه موفق کیارستمی که ایجاز و بافت طبیعی را در هم می‌آمیزند، «زمین فوتبال» از ظرافت بیشتری در پرداخت و انضباط فرمال بی‌بهره است. با این وجود، تصویر نهایی بازی کودکان در حیاط مدرسه، به مثابه گشودن موقتی یک فضای عمومی قفل‌شده؛ چنان ایده تماتیک روشن و تأثیرگذاری دارد که در حافظه می‌ماند.

این فیلم به وضوح نشان می‌دهد که عدالت در چنین جغرافیایی، نه حقی همگانی، که امتیازی است موقت و شکننده که باید هر بار با تلاش و فداکردن چیزی به دست آید.

«زمین فوتبال» در نهایت، اگرچه به کمال فنی نرسیده، اما به سبب صداقت نگاه و ثبت بخشی از واقعیت اجتماعی، اثری است قابل احترام و تامل‌برانگیز در سینمای مستندگرا و اجتماعی ایران.

جوایز جشنواره فجر و خارجی آن در سال ۱۳۸۸، موفقیتش را نشان می‌دهد، اما اگر عناصری مانند موسیقی، گذر زمان و حضور مادران هماهنگ‌تر می‌شدند، فیلم می‌توانست به سطح بالاتری برسد.

در نهایت، این اثر یادآوری می‌کند که سینمای کودک می‌تواند آینه‌ای برای مسائل اجتماعی باشد، گرچه نیاز به دقت بیشتر در باورپذیری دارد تا تأثیر پایدارتری بگذارد.

اقامت 24

حامد بهرامی

⚪ کارشناس ارشد زبان‌شناسی ⚪  کارشناس ادبیات فارسی ⚪  دانش‌آموخته موسسه کارنامه تهران (فیلمنامه نویسی با استاد شادمهر راستین، کارگردانی با استاد شهرام مکری، فیلم‌سازی با استاد مجید برزگر) ⚪ شرکت در دوره کامل فیلم‌سازی در انجمن سینمای جوان مرکز سنندج ⚪  چاپ و نشر چندین نقد و تحلیل فیلم کوتاه و بلند ⚪  نگارش چند فیلم‌نامه

مقالات مرتبط

0 0 رای ها
امتیـازدهی
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
💬
3
پشتیبانی سایتبا مـا در تماس باشید. info@artmag.ir
برای ارتباط یکی از گزینه‌ها را انتخاب کنید
ارسال پیـام در روبیکا ارسال پیـام در بله چت در واتساپ